امروز برای هری زیاد جالب نبود . لاکهارت میخواست سطح کلاس را بسنجد ، ان هم با سوالاتی که فقط مربوط به خودش بود ! بعد هم ان حشرات بنفش کوچک را به جان کلاس انداخت . واقعا نمیدانست دخترانی مثل هرماینی چرا برای او غش میکنند . حداقل امروز اینش خوب بود که امروز قرار بود کوییدیچ تمرین کند .
هری و هم گروهی هایش برای تمرین کوییدیچ میرفتند . اما با تعجب به اسلیدیرینی ها برخوردند .
وود : اینجا چه خبره ؟ شما اینجا چی کار میکنید ؟
فیلینت : هه ... نمیبینی ؟ خب برا تمرین اومدیم دیگه .
وود ( با عصبانیت ) : اما امروز من زمین بازی رو برای گیریفیندور رزرو کردم و قراره ما بازی کنیم.
فلینت : نه بابا ؟ پس این چیه ؟
و نامه ی ای را دست وود و گریفیندوری ها داد . وود نامه را خواند : من پروفسور اسنیپ به تیم اسلیترین ، بدلیل عضو شدن جوینده جدید ، اجازه تمرین در زمین بازی را میدهم .
انا در حال صحبت با هرماینی و رون بود . رونالد کمی با انا مشکل داشت چون او یک اسلیترینی بود . البته انا بیشتر برای کمک درسی پیش هرماینی امده بود . و هرماینی به او کمک میکرد .
رون : فک کنم الانه که دعوا بشه .
هرماینی : بریم ببینیم چه خبره .
انا : اینجا چه خبره ؟
وود : چیز خاصی نیست .
بعد روبه اسلایدرین ها کرد و ادامه داد : گفتی جوینده جدیدتون ؟
ناگهان پسری مو بور و کلاس دومی از پشت جمعیت ، با پوزخند بیرون امد .
انا با نگاهی چندش امیز گفت : دراکو مالفوی ... پسر لوسیوس مالفوی جوینده جدید تیمه ؟
مالفوی با اخم گفت : مگه چشه ؟ در ضمن حق نداری اسم پدرمو به زبون بیاری ... البته من امسال تنها چیز جدید نیستم .
و بعد به نیمبوس های ۲۰۰۱ اخرین مدل گروهش اشاره ای کرد . دهان همه گریفیندوری ها باز مانده بود . انا هم کمی تعجب کرد .
از طرفی هم خوشحال بود چون ممکن با این ها گروه اسلایدرین پیروز شود .
فلینت : اینا رو پدر دراکو بهمون هدیه داده .
مالفوی : میبینی ویزلی ، برخلاف بعضی ها ، پدر من میتونه برترین هارو تهیه کنه .
هرماینی : حداقل جای شکرش باقیه که گیریفیندوری ها مثل اسلیدیرینی ها با رشوه وارد تیم نشدن .
انا : اوهوم . بر اساس استعدادشون انتخاب شدن .
مالفوی با اخم غلیضی جلو امد و گفت : به شما ربط نداره گند زاده های عوضی . مخصوصا تو انای خائن .
هرماینی چشمانش اشکی شد ولی انا هنوز با بیخیالی و خونسردی به مالفوی زل زده بود . رون میخواست به مالفوی حمله کند ولی انا جلوی او را گرفت و گفت : بعضی ها ارزش اینم ندارن . بیخیال شو.
و بعد از چشم غره ای به مالفوی و بقیه اسلیترینی ها . با گریفیندوری ها از انجا رفت .
هری پیش لاکهارت بود و در حال کمک به او . شب از نیمه گذشته بود .
صدا : به سمتم بیا ... تا بکشمت ... تا نابود بشی .
هری : شما هم شنیدید ؟
لاکهارت : هوم ؟ چی رو هری ؟ فک کنم اثرات خستگیه . برو خوابگاهت .
هری در راه همش به ان صدای ترسناک فکر میکرد که باز هم ان صدا را شنید و به سه نفر برخورد .
هرماینی : هری ! اینجا چی کار میکنی .
هری : شما هم اون صدا رو میشنوید؟
انا : توهم برت داشته ؟ هیچ صدا و کسی اینجا نیست به غیر از ما .
اما آنا چیزی را داشت پنهان میکرد . چون او هم صدا را شنیده بود ...