هزاران سال پیش یا حتی بیشتر - همان دوران که من بودم جوان تر
چهار جادوگر خوب و گرامی - زرنگ و همدل و پر کار و نامی
که بعد از چرخش زمانه - هنوزم اسمشان بر هر زبانه
در این دنیای پر جنجال و غوغا - نشستند دور هم هر یک ز یک جا
گیریفیندور بی باک از یلان بود - ریونکلا عاقل و شیرین زبان بود
یکی هافلپاف پر عدل و انصاف - یکی اسلیترین خودبین و پرلاف
همه هم فکر و هم آواز و هم سو - همی کردند فکر بکر از این رو
بنا کردند دانشگاه هاگوارتز - که آموزش دهند جادو و پرواز
همان روزی که کار آغاز کردند - گروهی بهر خود بنیاد کردند
گریفیندور شجاعت ارج بنهاد - ولی ریونکلا هوشش بها داد
هافلپاف سختکوشی می پسندید - بهین شرط پذیرش را همین دید
ولی اسلیترین قدرت طلب بود - از این رو طالبین جاه بستود
ولی این چهار استاد بانی - همی بودند در دنیای فانی
گروه خود را گلچین نمودند - همه در کار خود استاد بودند
ولی روزی که این گوهر شناسان - برفتند از جهان با درد و نقصان
کدامین ساحر از روی فراست - شجاعان را ز رندان وا شناسد
که گوید در هزاران سال دیگر - گروه دانش آموزان برتر
گریفیندور چو راه چاره را یافت - مرا از سر چو بادی تند برداشت
یکایک بانیان عقلم نهادند - شعور قدرت تشخیص دادند
اگر من را شما بر سر گذارید - بگویم بی خطا در سر چه دارید
نگاهی می کنم بر فکر و خویت - گروهی می نهم در پیش رویت