هری خوشحال بود که اینبار هم از دست دورسلی ها خلاص شده بود . البته به لطف رون . امسال ، دومین سالی بود که هری به هاگوارتز میامد . امیدوار بود امسال هم به خوبی و خوشی تمام شود .
همراه دو دوستش ، وارد سرسرای بزرگ شدند . وقت گروهبندی کلاس اولی ها بود . هری یاد سال قبل موقع گروهبندی خودش افتاد . ان موقع بد جور استرس گرفته بود . پروفسور مک گونگال : ماریا کلارک .
کلاه گروهبندی : هافلپاف .
ـ البرت ناگ .
کلاه : ریونکلاو .
و همینطور چند دانش اموز گروهبندی شدند تا نوبت دختری مو قهوه ای شد .
پروفسور : آنا آلن .
کلاه : سخته ... خیلی ... هم شجاعت داری و هم جاه طلبی زیاد . ولی اسلیدیرین یا گریفیندور ؟
کلاه دقیقا شش دقیقه با انا حرف میزد و فکر میکرد او را در کدام گروه عضو کند . متاخره کلاه تمام شد و فریاد زد : اسلیدیرین!!
و باز هم صدای تشویق جمعیت آمد .
البته آنا دختر چندان محبوبی کنار اسلیدیرینی ها نبود . چون او یک ( مشنگ زاده ) بود و همینطور پدر و مادر نداشت . هری به آنا کمی نگاه کرد که ناگهان زخم پیشانی اش به طرز خیلی بدی درد گرفت .
هرماینی : هری ! حالت خوبه ؟
هری : آ ... آه ... اره ... من خوبم .
البته هری این را فقط شانسی میدید . اخر یک دختر کلاس اولی مشنگ زاده چه نقشی در درد پاتر میتوانست داشته باشد ؟ هری ، بیخیال این موضوع شد و مثل بقیه شروع به خوردن غذا کرد ....
بعد از مراسم :
آنا در حال راه رفتن بود هیچ تمرکزی روی قدمهایش نداشت . همینطور راه میرفت که به پاتر خورد و تمام وسایلش افتاد .
آنا : اوه .. اقای پاتر . حالتون خوبه ؟؟ معذرت میخوام .
هری : نه چیزی نیست فقط بیشتر حواستون رو جمع کنید .
آنا : بله . ببخشی ...
مالفوی : اوه پاتر و مشنگ زاده جدیدمون . چیه پاتر ؟ عاشقش شدی ؟؟ البته لیاقت پاتر همین مشنگ زاده س .
آنا با عصبانیت به مالفوی زل زده بود .
آنا : به تو هیچ ربطی نداره . تازه شم ما فقط به هم برخورد کردیم . تو هم حق نداری از اون کلمه مشنگ زاده استفاده کنی .
مالفوی : اوه ... چه دختر کوچولوی شجاعی . وای خدا چقد ترسیدم . منو نکشه .
انا : شاید نکشمت ولی ...
و بعد یک مشت نثار صورت دراکو کرد .
دراکو : ای دختره ی احمق . وایسا بابام بفهمه .
هرماینی که تمام مدت در حال تماشا بود ، اخم وحشتناکی به دراکو کرد که باعث شد دراکو از انجا خیلی زود برود . اما معلوم بود خیلی خشمگین است ...